Monday, July 04, 2005

maman

نزديکی با مامان
اون دبيرستانی که من می رفتم نميذاشتن شلوار لی بپوشيم.می گفتن قرتی بازی و از اين مسخره بازيها.منم برای اينکه اون روز به خاطر اين قانون مسخره اعصابم خورد شده بود لجبازی کردمو يه شلوار لی تنگ پوشيدم.چون گوشم هم سوراخ بود يه بارم دوست دخترمو جای پسر برده بودم مدرسه خيلی حواسشون به من بود.ولی خب پول سنگ رو آب ميکنه چه برسه به اونارو برای همين اخراج نشده بودم.ولی اونروز چون روز بازديد از مدرسه بود برای همين هر کاری کردم نشد برم تو مدرسه.منو دک کردن و مجبور شدم برم خونه.منم ماشينو روشن کردم با صدای بلند موزيک و شايد ۵ دقيقه طول نکشيد که رسيدم خونه.ظبط رو خاموش کردم و آروم درو حياط باز کردم .درو بستم و ديدم ماشين مامانم تو حياطه .منم برای اينکه دوباره مامان قور (غور) نزنه بدون سروصدا استخرو دور زدم.از پله ها آروم رفتم بالا.از پنجره اتاقم که معمولا دوست دخترامو مياوردم تو وارد اتاق شدم.مونده بودم که اگه مامان بياد من چی بگم.تو همين فکر بودم که چجوری يه نقشه بکشم که خيلی ۳ نشه و اين چيزا بودم که تلفن خونه از پايين زنگ زد.منم جيکم در نيومد.يه دو سه چهار ...ای بابا چرا پس کسی گوشيو ور نميداره...اااه...شايد کسی کاری داره. خلاصه اينقدر زنگ زد که قطع شد.يهو به اين افتادم که پس مامان کو.اون که خونه باشه مسه اين خوره ها تلفنو رو زنگ اول رو هوا می زنه.چی شده اينبار جواب نميده!!!.گفتم خب حتما دستش بنده( چه بنديم بود ..به به ...)..تقريبا ده دقيقه گذشت.منم هنوز همونطوری رو تختم دراز کشيده بودم و شلوارمو نصفه نيمه کشيده بودم پايين و نقشه می کشيدم که پارتی فلانيو هفته ديگه چيکار کنيم و از اين فکرا که دوباره تلفن زنگ زد.اينبار مطمئن شدم حتما کسی کار واجبی داره سه چهار تا زنگ زد بخوام برم پايين که گوشيو ور دارم مامان منو ميبينه ولی ديگه بی خيال شدمو رفتم...خالم بود...يه خالی بستم که چرا خونم و يه خبره معمولی بود که داد و بای بای کرديم.گوشيو که گذاشتم عجيب کنجکاو شدم پس مامان کجاست که اصلا انگار نه انگار من اينجام و تلفن زنگ ميزنه.خيلی آروم رفتم طبقه بالا.آروم آروم از پله ها بالا می رفتم.گوشوارمو درآوردم گذاشتم تو جيبم.فقط با دست چپم شلوارمو گرفتم که دگمه و زيپش باز بود نيفته.خيلی آروم آروم به اتاق مامان نرديک شدم.ديدم لای در تقريبا ۲-۳ سانتش بازه.منم خواستم مامانو از همونجا صدا کنم که نميدونم چی شد تصميم گرفتم ار لای در نگاه کنم يواشکی که چيکار ميکنه.تو نگاه اول چيزی معلوم نبود.منم تا ميشد سرمو اينور رو اونور چرخوندم ولی هيچی نتونستم ببينم.آروم لای درو باز کردم٫بيشتر باز کردم.يه ذره بيشتر.ديگه کاملا در باز شده بود.يهو شاخ درآوردم.ديدم مامان رو تخت دمرو خوابيده.يه دستشو گذاشته بود زيره بالش و يه دستش طوری که من نميتونستم ببينم از جلوش کرده بود لای پاش و با خودش ور می رقت.پاهاش کاملا باز بود و فقط يه شورت سفيد پوشيده بود که اونم نصفه نيمه تا بالای روناش بالا کشيده شده بود.قد مامان ۱۷۰و چون مربی رقص بود و يه کلاس رقص قاچاقی داشت هيکلش مسه يه دختر ۲۰ ساله مونده بود.يه دونه مو نبود هيچ جاش.چون که پاهاشو بازم کرده بود دولا شدم و از لای پاش تونستم خيلی چيزا ببينم.ترسيدم اگه اونجوری کوچيکترين صدايی از من دز بياد خيلی سه ميشه.مونده بودم چيکار کنم.تصميم گرفتم که آروم يه قدم بزرگ ور دارم که تقريبا از اتاق اومده باشم بيرون و از اونجا يه صدايه بلند در بيارم که مثلا من دارم ميام از يه طرفم می ترسيدم که فقط کوچيکترين حرکت من اونو از اون حالش بياره بيرون و منو ببينه که دارم از پشت از فاصله ۴-۵ متری نگاش ميکنم.نه راه پس داشتم نه راه پيش.آخو اووخش کم کم داشت بيشتر ميشد.پاهاشو هی بازو بسته ميکرد.باسنشو هی بالا پايين مياورد و با خودش حرف ميزد.من از يه طرف خيلی حشری شده بودم که يه زن لخت جلوی چشمام داره خودشو ارضا ميکنه هم اينکه ميترسيدم که مبادا جيکم در بياد.تصميم گرفتم که برم از اتاق بيرون.داشتم اين ورو اونورو نگاه ميکردم که بلند ترين قدمو چجوری ور دارم که راحتتر و بی سروصداتر از اتاق برم بيرون که مامان همون جور که خودشو تکون تکون می داد و کم کم آخو اووخش به داد و فرياد زنانه داشت تبديل می شد يهو برگشت و منم جلو چشماش ديد.من باورم نميشد٫آب دهنم خشک شده بود.موندم بايد چه عکس العملی نشون بدم.يهو مامان منو که ديد خيلی معمولی گفت:جرا نگفتی اينجايی.منم اصلا جرات نداشتم حرف بزنم. خودش فهميد که من چقدر تريسدم.همونجوری که يه دستش لای پاش بود ملافه رو نصفه کشيد رو خودشو گفت بيا٫چرا اونجا وايسادی؟به شلوارم نگاه ميکرد و چون دگمه هاش از قبل باز بود خيلی راحت تونست ببينه که من چقدر خوشم اومده ار چيزايی که ديدم.گفت بيا ببينم چرا شلوارت بازه!بيا من برات ببندمش.رفتم جلوتر و دولا شدم که راحتتر اينکارو بکنه.ولی بجای اينکه شلوارمو ببنده دستشو کرد تو و شروع کرد با ماله من بازی کردن.گفت:چشماتو ببند مامان ببينه چی به چيه و منم کشوند رو تخت.من که يکم اروم شده بودم ولی اصلا باورم نميشد چی داره ميگذره شروع کردم خودمو تکون دادن کنارش. دستمو گذاشت رو سينه هاش که نوکش اومده بود بيرون.اون يکی دستمم گذاشت لای پاش و چشمامو بست من موندمو يه بدنه لخت لخت.با هم ور رفتيم تا منو بزور کشوند رو خودش و اول ماله منو گرفت تو دستش و با دسته خودش ماله خودشو باز کرد و شروع کرد بازی بازی کردن و مالوندن ماله من به ماله خودش.دو سه دقيقه که گذشت ديگه خيس خيس شده بوديم دوتامون.خودش با دست ماله منو هدايت کرد جايی که بايد ميرفت.تقريبا بيست دقيقه ای که اين کار کلا طول کشيد و ماله من اون تو بود چند مدليو امتحان کرديم که من از مدله سگيش خيلی خوشم اومد چون بدنشو که زيره دستام ميديدم احساس قدرت می کردم و سکس بهم بيشتر کيف می داد.از آخو اووخه من فهميد که داره مياد و خودش سريع اومد زيره من و ماله منو کامل کرد تو دهنش و هی مک ميزد.من از حال رفتم و افتادم کنارش.بعد از تقريبا يه دقيقه که چشمامو باز کردم ديدم که داره هنوز با خودش ور ميره.به من نگاه کرد و آروم با چشمای نيمه بازش و با اون بدنه لختش که سعی می کرد به من بمالونه زبونشو از دهنش بيرون آورد و دوره لبش چرخوند و به من خنديد و گفت:از اين به بعد بازم خواستی زيپ شلوارتو ببندی به مامان بگو .منم خودمو چسبوندم بهش و دستامو گذاشتم لای پاش که خودش هر کاری می خواد باش بکنه و خوابيدم.

mamoriyat

ماموريتميخواستم خودکشی کنم.داشتم ديونه ميشدم.اصلا باورم نميشد.نميدونستم گريه کنم يا بخندم.حالت جنون بم دست داده بود.دوستم زنگ زده بود گفته بود که خانمم رو با يه مرد ديگه ديده که با هم بودن.من برای ماموريت ماهانه مجبور بودم بيام اينجا و اونو خونه تنها بذارم.بعد از فقط ۲-۳ روز دوستم زنگ زد که امروز که داشته پسرشو ميرسونده جايی همون موقع خانمم رو ديده که منتظر تاکسی کنار خيابون وايساده بوده.دوستم تا اومده دور بزنه خانمم رو سوار کنه و به مقصدش برسونه ديده که خانمم سوار يه ماشين ديگه شد و همون تا نشسته تو ماشين شروع کردن با راننده ماشين باهم خنديدن که نشمون ميده اينا همو از قبل ميشناختن.مشخصات اون يارو رو که داد فهميدم کيه.خانم من چند ساله با اين يارو با هم دوستن.البته اون موقع به من گفت بود که سر مسئله شغلش با هم آشنا شدن و منم باور کردم.ولی چندبار چنتا چيز مشکوک ازش ديدم که چون نميخواستم آبرو ريزی بشه صداشو در نياوردم.حتی يکبار خانمم رو تو خونه اونا ديدم که بازم کلی دليلو بهونه آورد که برای کارش همو بايد خصوصی ميديدنو دهن منو بستن ولی به من قول داده بود که ديگه هيچ گونه ارتباطی باهم نداشته باشن.من يبار خودم با پسره قرار گذاشتم و خودمو بش معرفی کردم که من شوهر فلانی هستم و اونم همون حرفای زنمو زد که ما با هم يه دوست خيلی معمولی همکاری داريم.منم بهشون اطمينان کردم تا اينکه الان دوستم زنگ زد که اتفاقی زنمو دوباره با همون يارو با هم ديده.واقعا نيمدونستم بايد چيکار کنم.فقط هی بخودم تلقين ميکردم که همونجور که خود زنم گفته بود اين فقط يه دوستی ساده و معموليه.ولی اينبار فرق داشت برای همين فکر کردم و تصميم گرفتم از دوستم بخوام يه کاری بکنه.آدرس خونه پسررو بهش دادم و ازش خواهش کردم که زنمو از دم دره خونه تعقيب کنه و اگه بازم با پسره با هم قرار گذاشتن دنبال اونا بره و برای اينکه بعدا بتونم حرفامو ثابت کنم ازش خواستم چنتا عکس هم بگيره ازشون.دوستمو ميشناختم که نه نميگه.قبول کرد و من فقط منتظره تلفنش بودم که زنگ بزنه و خبر بده که چی شد.تا فردا عصر فقط فکرو خيال تو کلم بود که يهو تلفن زنگ زد.دوستم بود.تا ازش خواستم که بگه چی شد و چه خبر گفت آدرس پستی اونجا چيه٫ميخوام برات يه چيزی پست کنم.هر کاری کردم نگفت چی شده.آدرس رو دادم و ۴-۵ روز طول کشيد که پست زنگ در شرکتو بزنه.خودم بسترو تحويل گرفتم.يه پاکت بود يذره از پاکت نامه بزرگتر.بردمش تو اتاقمو بازش کردم.دستام ميلرزيد.از شدت عصبيت پاکتشو پاره پاره کردم.همون که حدس ميزدم بود.حدود ۱۴-۱۵ تا عکس از زنم و همون پسره بود.گريم گرفته بود.از اولين عکس تا آخرين عکس زنمو اون پسره داشتن از هم لب ميگرفتن.تو چنتاشم پسره داشت گردن زنمو ليس ميزد.نميدونم دوستم اين عکسهارو چجوری گرفته بود و اصلا نميخواستمم بدونم.با مشت چنتا رو ميز کوبيدمو سرمو گذاشتم رو ميز.يذره که گذشت پا شدم برم تو اتاق رئيسم که بگم که من همين الان بايد برگردم.پاشدم ولی هنوز از در اتاق بيرون نرفته بودم که يهو يه فکری به سرم زد.سر جام خشکم زد.يرگشتم رو ميزم نشستم٫دستامو مشت کردم٫چشمامو بستم و يهو باز کردم و يه تصميم بهتر گرفتم.آره اين بهتره.خيلی هم بهتره.با تمام وجود تصميم گرفتم که هر جوری شده انتقام بگيرم.آره من بايد انتقام ميگرفتم.اين تنها راهی بود که ميتونست منو خالی کنه.خون جلوی چشمامو گرفت و تا آخرين روزی که اونجا بوديم فقط و فقط در فکر طرح يه نقشه حسابی بودم.تقريبا ۳-۴ روزه بعد که قرار بود برگرديم و ماموريت ما هم تموم شده بود نقشه منم کامل شد.يه نقشه خيلی خوب کشيدم.اون روز صبح قبل از اينکه حرکت کنيم به زنم زنگ زدم و بش گفتم که:عزيزم کار ما هنوز تموم نشده و چند روز ديرتر ميايم٫مواظب خودت باش٫زود همو ميبينيم.اونم يذره آخو اوخ کرد ولی معلوم بود که آرزوی همچين خبريو از طرف من داشت.منم با همکارام همه با هم برگشتيم تهران.تا رسيديم تهران به يکی ديگه از دوستام زنگ زدمو رفتم پيش اون.الکی چنتا بهونه آوردمو بش گفتم من چندروز بايد اينجا پيش تو بمونم.اونم با روی باز از اين خواهش من استقبال کرد و من برای آخرين روز بار نقشمو مرور کردم که از فردا صبحش کارمو شروع کنم.صبح روز بعد طبق برنامه همين دوستم که پيشش بودمو صدا کردمو بش گفتم: ببين ٫من راستش ميخوام يه چيزی بگم٫يعنی ميخوام يه کاری بکنم که ميخوام با تو هم در ميون بذارم.اصرار کرد که زودتر بش بگم.منم ادامه دادم:راستش يه کس گيراوردم ميخوام منو تو چنتای ديگه باهم بگاييمش.اول يکم شاخ دراورد و تا اومد بگه تو که زن داری...حرفشو قطع کردمو گفتم : جون من ما رو پشيمون نکن٫يه گوشت حسابی گير آوردم ميخوام خودمو تو چنتای ديگه همه باهم يکشب جرش بديم.موافقی؟البته اون اصلا تاحالا زنمو نديده بود و کلا دنبال اينجور چيزا بود.با کمال ميل قبول کرد.همون موقع من به دونفره ديگه که اوناهم زنمو تاحالا نديده بودن خبر دادمو اونم به يکی از دوستاش که ميگفت استاد سکس گروهی اطلاع داد که کلا با خودم شديم ۵ نفر.به هموشن گفتم يک شب قبل از ماجرا خبرتون ميکنم.و چون از زنه خيلی تعريف کردم همشون منتظره شب مورد نظر بودن که بيرحمانه ترتيبشو بدن.ميدونستم که چند شب ديگه تولد بچه يکی از دوستای خونوادگيمونه.و اينم خوب ميدونستم که زنم عادت داره تو اينجور مهمونيا هميشه تا ميتونه مشروب بخوره و هيچ چيزی بيشتر از سکس بعد از مشروب به يه زن ۲۹ ساله قرتی که هم شوهر داره و هم دوست پسر نميچسبه.اون چند روزم خودمو سرگرم کردم که شب مهمونی برسه و بتونم نقشمو عملی کنم.روز قبلشم به دوستام گفتم آماده باشين که فردا شب ميخوايم بيرحمانه ۵ نفری تا ميتونيم طرفو پاره پورش کنيم.اوناهم کاملا آماده بودن و من فقط منتظره فردا شب وايسادم.صبح اونروز ماشين دوستمو گرفتمو از صبح تا بعد از ظهر يذره دورتر از خونه مشغول کشيک دادن شدم. ۲-۳ ساعت نگذشته بود که ديدم زنم آرايش کرده دم در منتظره آژانس وايساده که بره مهمونی.سوار ماشنين آژانس شد و منم دنبالشون حرکت کردم.وقتی به اون خونه ايکه مهمونی اونجا بود رسيديم ماشينو يذره اونورتر پارک کردمو منتظر شدم که مهمونی تموم بشه ۶-۷ ساعت طول کشيد که منم اين مدت فقط به چگونگی بهتر اجرا کردن نقشم فکر ميکردم.مطمئن بودم که برای اينکه يوقت نصفه شبی همسايه ها نبينن که يه مرد غريبه وارد خونه ما شده پس زنم قرارشو با اون پسره قبل از رسيدن به خونه ميزاره.مهمونا دونه دونه اومدن بيرون و سوار ماشيناشون شدن . منم همچنان منتظر زنم بودم که بياد بيرون.چنتا ماشين آژانس که باهم اومدن حدس زدم که يکيشونم حتما برای زن من اومده باشه.همينطور هم بود.زنم با چند نفره ديگه اومد پايينو دم در باهم روبوسی کردن و سوار يکی از اين ماشينا شد.ماشين حرکت کرد و منم دنبالشون با يه فاصله ای که راننده آژانس شک نکنه حرکت کردم.چند دقيقه ای بيشتر حرکت نکرديم که ديدم راننده آژانسه وايساد.خانمم پولشو حساب کردو يارو رفت.زنم که معلوم بود مسته مسته کنار يه دکه روزنامه فروشی وايساد که تا اون پسره مياد دنبالش کسی مزاحمش نشه.من اين چيزهارو ميديدم و هر لحظه در تصميم خودم مصمم تر ميشدم و حس انتقام گيری در من قويتر ميشد.چند دقيقه گذشت که ديدم بـــــله پسره با همون ماشين قبليش که من ديده بودم اومد.يه نور بالا زدو زنم سوار شد.منم دنبالشون حرکت کردم.تو راه به دوستام زنگ زدم و آدرس خونه پسررو دادم و گفتم منو اون زنه الان اينجاييم و منتظره شماييم و زود بيايين.اونا هم اظهار آمادگی کردنو گفتن که خودشونو زود ميرسونن.آروم به ماشين پسره نزديک شدم.ديدم پسره يدونه مشروب جيبی کوچولو گرفته دستش و داره بزور به خورد زن من ميده.چون ديد زنم خودش مشروب رو دودستی گرفتو داره ميخوره اونم دستشو برد پايين و احتمالا داشت با رونای زنم ور ميرفت.ديگه به نزديکيای خونه پسره رسيده بوديم .من چون مسيره اونجا رو خوب بلد بودم از يه مسيره ديگه خيلی سريعتر حرکت کردم که قبل از اونا خودمو به دم خونه برسونم.ماشينو با فاصله پارک کردمو منتظره اونا شدم.از دور که داشتن ميموندن خومو آماده کردم.ماشينو پارک کردن و چون زنم حتی نميتونست از ماشين پياده شه پسره زيره دستاشو گرفت که از ماشين پيادش کنه و در حين اينکار به سينه های زنمم دست ميزد.ولی هنوز زود بود که من بخوام کاری بکنم.گذاشتم اونا قشنگ کارشنو بکنن.در حياط خونرو باز کردن.اول زنم و بعد پسره وارد حياط خونه شدن.پسره اومد درو ببنده که من اومدم جلو و پامو گذاشتم لای در.پسره برگشت ببينه چرا در بسته نميشه که منو با يه قفل و زنجير ماشين که تو دستم بود٫ديد.همونجا به م م م...کردن افتاد ولی تا منو ديد که خيلی از اونی که اون فکر ميکنه وحشيتر و عصبانی ترم همون يذره زبونشم بند اومد.زود منو شناخت و اومد منو هول بده اونور که فرار کنه که دستاشو بزور گرفتمو زنجيرو پيچوندم دور گردنش و تهديدش کردم که اگه تا ۳۰ ثانيه ديگه از جلوی چشمام دور نشه همينجا خفش ميکنم.بش گفتم من زنمو با تو اينجا ديدم و همين الانم ميخوام تکليفمو باش روشن کنم٫برو فردا صبح بيا خونت.منو زنم ميخوايم تا صبح تو خونه تو باشيم .اونم که از يطرف عصبانيت منو ديده بودو از يطرفم ديد که اگه بخواد حرفی بزنه من ميتونم هر بلايی سرش بيارم٫از ترس خونه و ماشينو همه چيشو گذاشت و در رفت.زنمم که از همون اول گوشه حياط رو زمين نشسته بود و اصلا حاليش نبود چی به چيه.منم زياد بش نزديک نشدم که يوقت منو نبينه و بشناسه.درو نيمباز گذاشتمو به دوستام زنگ زدم.گفتن دارن ميرسن و تا چند دقيقه ديگه ميان همون آدرسی که من بشون دادم.گفتم:باشه بياين ولی من بايد برم خونه.زنم زنگ زده و گير داده و من نميتونم بيشتر از اين اينجا بمونم.بشون گفتم:من ميرم خونه٫شما خودتون ۴ تايی ترتيب اينو بدين٫من در خونرو پيش ميزارم که بتونين بيايين تو.اونا هم يذره اصرار کردن که اگه ميتونم وايسم تا اونا بيان٫ولی همه چيز همونجوری پيش رفت که من گفتم.زنمو از پشت بلندش کردمو چراغای خونرو روشن کردمو بردمش آروم تو خونه.مست مست بود.منم نشوندمش رو مبل و تاپ تنگشو از تنش دراوردم.خواستم کرستشم باز کنم که پستوناش بيفته بيرون ولی ديدم بهتره اين زحمتو اونا بکشن.يپاشو انداختم اينور مبل٫اون پاشم گذاشتم رو زمين و شلوارشو تا زيره روناش کشيدم پايين.کسشو نگاه کردم ديدم پشماشو تازه زده برای همين شرتشو از جلوی کسش دادم اونور و لای پاشو يکم باز کردم که خط کسش قشنگ بزنه بيرون.دستاشم باز کردم که سينه هاش از بالای کرستش معلوم باشه.باسنشم يکم دادم بيرون که تقريبا حالت قمبل کرده پيدا کنه.يکی از چراغا رو خاموش کردم و رفتم در حياطو نيم باز گذاشتم و توی حياط يه جوری که نتونن منو ببينن قايم شدم.چند دقيقه گذشت که رسيدن.در حياطو آروم باز کردنو به سمت ساختمون حرکت کردن.هر ۴ تاشون که رفتن تو خونه من خودمو کشوندم پشت پنجره يجوری که قشنگ بتونم تو خونرو ببينم چيکار ميکنن.تا وارد خونه شدن اول دنبال چراغ ميگشتن که روشن کنن.چراغو که روشن کردن ديدن يه کس لخت رو مبل براشون دراز کشيده.دوتاشون که سريع کمربنداشونو باز کردن.يکيشون رفت بالای سره زنم اون يکيشونم زانو زد جلوی زنم و آروم آروم دست ميکشيد رو کسش.يکيشون هر دوتا پای زنمو گرفتو آورد بالا و اون يکی شلوارو شورتشو کامل از پاش دراورد.گذاشتنش رو مبل و کرستشم باز کردن.زنم لخت لخت شده بود.مثله اينکه يذره حس کرده بود چند نفر محاصرش کردن و بزور ميخوان بش تجواز کنن.يزره که دستو پا زد دوتاشون دستو پاشو گرفتن آوردنش رو زمين.پاهاشو بزور باز کردن .يکيشون رفت سر کسش يکی ديگشون با دو تا دستاش هر دوتا کونه زنمو گرفته بود تو دستش و فشار ميداد.يکی ديگشون داشت گردنشو ميخورد اونيکيم کيرشو ميمالودن به صورت زنم.اونی که گردنشو ميخورد تا کس لخت و بازو ديد حمله کرد به سوراخ کسش.مثله اينکه کس زنمو بيرحمانه فشار ميداد چون زنم يهو يه جيغی زد که باعث شد اينا وحشيتر شن.اول پاهای زنمو باز کردن آوردن بالای سرش که سوراخ کونشو با آب کسش که را افتاده بود خيس کنن.يکيشون رفت زير و زنمو خوابوندن روش.کيرشو از زير بزور داشت ميکرد تو سوراخ کون زنم که يکی ديگشون کير شق شدشو فشار داد تو کس خيسش.اون دوتای ديگه هم به رونا و گردنش ور ميرفتن.ديدن مثله اينکه اگه دوتايی با هم يکی کيرشو تو کونش و اونيکيم کيرشو همزمان تو کسش بکنه يکی کيرش در مياد برای همين يکی ميکرد تو در مياورد بعد اون يکی ميکرد تو.لنگای زنم داشت جر ميخورد.يذره اينطوری پارش کردن کيراشونو دراوردن و برش گردوندن.قمبل کردنش و حالا نوبت اون تای ديگه بود.زانوهای زنمو گذاشتن رو زمين.يکيشون رفت زير.تا اومد کير خرکيشو بکن تو کونش٫زنم داد زد از درد ولی برای اينکه خفش کنن اون يکی زود کيرشو از پشت کرد تو کسش.زنم ديگه داشت از ته گلو فرياد ميکشيد از درد.اون دوتای ديگه هم يکيشون با دستاش لای کون زنمو تا آخر باز کرده بود که کير اونيکی راحتتر يره تو.يکيشونم با پستوناش که از جلوش آويزون شده بود بازی ميکرد.کس زنم جر خورده بود آخه چنان داشتن از کس ميکردنش که عر ميزد.اونيکه اون زير بود و کيرشو کرده بود تو کونه زنم دستاشو برد زيره رونای زنم و با هر بار که کيرشو درمياورد و ميکرد تو زنمو مينداخت بالا که وقتی ميفته پايين کيرش تا ته بره تو و حسابی جر بده.زنم قشنگ قمبل کرده بود و کسش از لای پاش زده بود بيرون و قلمبگی کسش خوب معلوم بود. اونيکه از عقب کيرشو کرده بود تو کسش٫کيرشو دراورد و به يکی از اون دوتای ديگه گفت از بغل رو زمين دراز بکش. کس زنمو گرفت و آروم آورد پايين بعد لای کس زنمو اونقدر تا ته باز کرد که ديگه داشت جر ميخورد و کير خودشو و کيره اونيو که رو زمين از بغل دراز کشيده بودو باهم کرد تو .کسشو پاره کردن.اول نميرفت ولی انقدر لای پای زنمو باز کردن و کسش اونقدر باز شد که کيراشون رفت تو.زنم ديگه از درد به گريه افتاده بود.اون يکيم که تا حالا با سينه های زنم بازی ميکرد رفت کمکه اونی که از زير کيرشو کرده بود تو کون زنم.انگشتاشو چسبوند بهم و همراه کيره اونيکی ميکرد تو سوراخ کون زنمو در مياورد.البته من اينو از کون خيلی کرده بودم.خوشش ميومد ولی حالا داشت از درد زار ميزد.چنان با کف دست ميزدن به رونو کپنش که تمام گوشتای بدنشو پستوناش محکم ميلرزيد.وقتی زنم لای پاشو ميبست که اينا نکننش سرش داد ميزدن و موهاشو ميکشيدن که چرا پاتو ميبندی.ميگفتن بيشتر باز کن٫ميخوايم کستو تا ته بکنيم٫واکن لای پاتو٫اينجا ۴ تا کيره که داره ميره تو کس تو٫آب کستو بايد همرو بدی به ما و هی قربون صدقه چوچول کسش ميرفتن که از لای خط کسش اومده بود بيرون.يکيشون به زنم ايراد ميگرفت که چرا کسشو برای اينا سه تيغه نکرده.انقدر سينهاشو گاز گرفته بودن که دوره نوک سينهاش همه سياه شده بود.ميزدنشو تا ميتونستن بيرحمانه ميکردنش.انقدر خرکی تلمبه زده بودن که آب يکيشون داشت ميومد.کيرشو از تو کس زنم دراورد و رفت بالای سرش وايساد و با دستش همه آبشو آورد و ريخت رو گردن زنم.يذره گذشت اونی که داشت از کون ميکرد کيرشو دراورد و از از بفل بالا سره زنم وايساد و گردن زنمو گرفت و روشو برگردوند و آبشو پاشيد رو صورتش.اونی که تا حالا انگشتاش تو سوراخ کون زنم بود رفت زيرو شروع کرد از کون کردن.اونی که تا حالا داشت داشت زنمو از کس ميکرد کيرشو دراورد و خواست آب کيرشو بريزه رو صورت زنم که زنم نزاشت و همونجور که از شدت جر خوردن داشت گريه ميکرد روشو برميگردوند اونور که اين يکی ديگه آبشو نريزه رو صورتش.ولی اينا بش رحم نکردنو دو دستی روشو برگردودنو اونم آبشو تا آخر ريخت رو چشمها و بينی زنم.اونيم که داشت از کون ميکرد تا اومد پاشه اين ۳ تايه ديگه بزور دهنه زنمو باز کردنو اونم کيرشو کرد تو دهن زنم و برای اينکه زنم خوب براش ساک بزنه چوچوله کسشو گرفتن لای انگشتاشون و انقدر محکم فشار دادن که زنم از شدن درد مجبور بشه خوب ساک بزنه.آبش که اومد همرو ريخت تو دهن زنم که يزرشم از دور لبش که انقدر گريه کرده بود داشت ميلرزيد ريخت بيرون.اون ۴ تا از بالا به زنم که هم پاره شده بود و هم از شدت درد مثله کرم به خودش ميپيچيد و هم بخاطره آب کيرايی که تو حلقش ريخته بودن حتی نميتونست خوب نفس بکشه٫ نگاه ميکردن.منم تو اين فکر بودم که چرا اون راننده آژانس و همين پسره دوست زنم رو به اين انتقام جوييم اضافه نکردم.

naghashi

2نقاشیواي چه موزيك جذابي بود.آهنگ سوم آلبوم هاليود مرلين منسونو داشتم گوش ميكردم.باهاش ميخوندمو كيف ميكردم.مخصوصا اونجاييش كه ميگفت:خدايا ميدونم كه نيستي ولي ميدوني كه اگه بوديی هم ميكشتيمت.اينو با صداي بلند باش ميخودمو كيف ميكردم.اين آهنگ منو هميشه بياد خواهرم مينداختو وقتيم كه به ياد خواهرم ميفتادم اولين چيزی که ميومد جلوی چشمم كسش بود.من هميشه به اين فكر ميكردم كه اون دختري كه من تو پارتي،اسكي يا هر جاي ديگه ميخوام لختش كنمو كسشو ببينم خب اون بالاخره خواهره يكيه و يكيم هست كه ميخواد كس خواهره منو لخت كنه و به كسش دست بزنه پس ما همش دنبال كس خواهر همديگيم.حالا كه غريبه ها ميخوان كس خواهرمو ببينن پس چرا من نخوام!اون موقع ها هميشه ميخواستم به هر بهونه ای يه تيكه لخت از بدنه خواهرمو ببينم.مثلا هروقت شلوار استرچ تنگشو ميپوشيد از پشت نگاش ميکردم که چجوری کونش تو شلوارش ميلرزه يا وقتی که رو صندلی ميشينه اون کونش چجوری روی صندلی ولو ميشه يا دولا که ميشه از تو يخچال چيزی ورداره سعی ميکردم کسشو که از پشت از لای پاش قلمبه ميزد بيرونو تصور کنم و يا مثلا هر وقت كه ميخواستم برم حموم صبر ميكردم كه اول اون بره حموم بعد من برم.چون ميدونستم كه تو حموم شرتو كرستشو در مياره و لخت ميشه.بعدش كه من ميرفتم تو حموم اولين كاري كه ميكردم شورت خواهرمو ورميداشتمو بو ميكردم.من عاشق اون شورت صورتيش بودم آخه هم جلوش توري بود كه كسش معلوم باشه هم خط پشتش اونقدر نازك بود كه ميدونستم قشنگ ميره لاي پاش.جلوي شورتشو دست ميكشيدمو حس ميكردم كسش تا نيم ساعت پيش اونجا بوده.وسط شورتش ديگه توري نبودو يه تيكه پارچه نرم جاش بود که اونم برای اين بود كه جلوی سوراخ کسشو بگيره چون سوراخ كسش قشنگ اونجا بود براي همين اون يه تيكه شورتش بايد نرم باشه كه كسش درد نگيره.بعد شورتشو ميذاشتم لاي پامو خودمو جلو عقب ميكردمو فکر ميکردم كس خواهرم لاي پامه.تقريبا دوسال كارم همش همين بود.هروقتم موقعيتش جور ميشد براي دوستام تعريف ميكردم ولي نميگفتم كس خواهرمو دارم تعريف ميكنم.اون مدت به هيچ كس درباره كس خواهرم نگفته بودم تا اينكه با كامي دوست شدم.يكم كه از دوستيمون گذشت احساس كردم اين با بقيه فرق داره و زماني راجع به اين مسئله مطمئن شدم كه يروز كامي اومدو به من از كس دادن مامانش به دوستاي باباش گفت.خيلي راحت با من حرف ميزدو ميگفت:مامانم به دوست بابام كس ميده وقتي من ازش ميخواستم كه از كس دادن مامانش برام تعريف كنه ميگفت:مامانمو ديدم كه پاميشه جلوي دوست بابام وايميسه،اوناهم شورتشو در ميارنو لاي پاشو يكم باز ميكننو به كسش دست ميزنن.يمدت از دوستي منو كامي گذشتو بيشترو بيشتر از كس مامانش به من ميگفت.يادمه يبار گفت:ديشب بابام خواست مامانمو تنبيه كنه براي همين لاي پاي مامانمو باز كردو كيرشو بزور كرد تو سوراخ كون مامانمو فرداش كه مامانم ميخواست بشينه چون سوراخ كونش درد ميكرد خوب نميتونست بشينه و الكي ميگفت كمرم درد ميكنه.كامي انقدر از اين چيزا براي من تعريف كرد كه تصميم گرفتم منم باهاش راحت باشمو منم از كس خواهرم براش گفتم.هر روز بيشترو بيشتر كمكش ميكردم كه بتونه كس خواهرمو بهتر تجسم كنه.حتی يبار قرار شد که من شورت خواهرمو براش ببرمو اونم با ضبط خودش يواشكي صداي آخواوخه مامانشو موقع كس دادن براي من ضبط كنه و بياره که باهم گوش كنيم.منو كامي خيلي با هم صميمي شديمو همينجور به كارامون ادامه ميداديم.كم كم شروع کرديم همديگرو هم دستمالي ميكرديم.من شلوارمو تا پايين زانوم ميکشيدم پايين ولي اون كامل لخت ميشدو روي هم ميخوابيديم.من بيشتر دوست داشتم اون منو دستمالي كنه تا منو اونو.براي همين پشتمو ميكردم بهش كه لاي پامو از پشت دست بزنه.خيلي از اين رابطمون نگذشت كه يبار كه داشتيم همو دستمالي ميكرديم كامي پشتشو كرد به منو گفت:فكر كن كون مامانمو داري ميكني.منم صداي آخو اوخه مامانشو ميذاشتمو چشمامو ميبستمو كون لخت مامانشو تصور ميكردمو كيرمو ميكردم تو كون كامي.ولي از دفعه هاي بعد منم سعي ميكردم كه کاميو هشري كنم كه اونم منو بكنه و براي اين كار از كس خواهرم استفاده ميكردم.شورت خواهرمو ميپوشيدمو جلوي كامي دولا ميشدم.اونم چشماشو ميبستو شورت خواهرمو كه پاي من بود آروم ميزد كنارو كون منو بجاي كس خواهرم ميكرد.خيلي باهم خوش ميگذرونديمو هر وقت بيكار ميشديم من عكس كس خواهرمو براي اون نقاشي ميكردمو اونم عكس كس مامانشو براي من ميكشيد.من يه كير كنار كس مامان اون اضافه ميكردمو ميگفتم اين كير منه كه داره ميره تو كس مامان تو اونم كير خودشو كنار كس خواهر من ميكشيدو ميگفت اينم كير منه كه داره ميره تو سوراخ كس خواهر تو.تقريبا يك ماه به اونشب مونده بودو اون طبق معمول داشت از كس مامانش براي من ميگفتو منم داشتم از چوچول كس خواهرم براي اون ميگفتم.اون دوباره کس مامانشو برای من نقاشی کردو منم عکس کس خواهرمو براش کشيدم.بعد کامی همينجور که داشت به عکس کس خواهرم نگاه ميکرد يهو از ته دل گفت:چي ميشد اين واقعي ميشد.اينو گفتو دوتامون خنديديم ولي هيچ كدوممون حتي براي يك لحظه هم از فكر چيزي كه كامي گفته بود بيرون نرفتيم.خواهرم 17 سالش بود و هم كامي هم من ميدونستيم كه كس يه دختر 17 ساله بايد چقدر تپلو خوشگل باشه.از اون روزي كه كامي اون حرفو زد تقريبا 2 هفته گذشت كه منو كامي تصميم گرفتيم كه چيزيو كه كامي گفته بودو عملي كنيم.چند روز طول كشيد كه تونستيم يه نقشه بكشيمو تا اون شب عملي كردن نقشه سعي ميكرديم كه كاملترش كنيم 3-2 روز به اون شب مونده بود كه منو كامي همه چيو باهم يبار كامل مرور كرديمو منتظر رسيدن اون شب شديم.اوايل شب بود که منو كامي باهم رفتيم خونه ما.همون اول كار يكم ودكا براي هم ريختيمو دستامونو به اميد موفقيت محكم بهم زديمو بعد من رفتم سراغ موزيك.منو كامي باهم خيلي قشنگ راك ميرقصيديم.براي همين يه موزيك امپرور گذاشتمو كلي باهم رقصيديم.وقتو يجوري گذرونديم كه نزديك اومدن خواهرم بشه.منو كامي دوتاييمون آماده شديمو من براي اينكه مطمئن بشم خواهرم كي مياد رفتم سراغ تلفنو زنگ زدم خونه دوست خواهرم كه خواهرم اونشب اونجا پارتي دعوت بود و چقدرم خوب شد كه اين كارو كردم چون دوست خواهرم گفت كه پارتي الان تموم شدو خواهرم تو راهه كه بياد خونه.منم تشكر كردمو گوشيو گزاشتمو به كامي گفتم حاضر باش كه داره مياد. سريع رفتم سراغ چراغا و اونارو خاموش كردمو فقط دوتا چراغ قرمز تو حالو روشن گذاشتم باشه و طبق نقشه رفتم تو اتاق و خودمو پشت كمد يجوري كه هم بتونم كاميو ببينم هم كاناپه رو قايم شدم.كامي هم سريع دوتا دگمه هاي بالايي پيرهنشو بازكردو همون سي دي سكسي رو كه از قبل آماده كرده بوديمو روشن كردو خودشم نشست روبروي تلويزيون روي كاناپه و منتظر خواهرم شد که بياد.منم تو كمد داشتم سعي ميكردم چيزاييو كه شايد يهو توليد صدا بكنرو اينورو اونور کنم كه يهو با صداي كامي فهميدم كه انگار خواهرم داره مياد.از همون توي كمد به كامي نگاه كردم ديدم روي كاناپه دراز كشيده و از طرز نشستنش فهميدم كه صداي پاي خواهرمو شنيده .زياد نگذشت كه تونستم صداي كليد خواهرمو بشنونمو خيلي سريع يه سايه تو اتاق ديدم كه فهميدم خواهرم اومده.چند ثانيه گذشت بعد كاميو ديدم كه تا خواهرمو ديد سريع از جاش بلند شدو به خواهرم گفت: ا ا ا اصلا حواسم نبود كه شما اومدين داشتم اين فيلمو ميديدم و وقتي خواهرم سراغ منو ازش گرفت بش گفت:منو داداشتون باهم يجا مهموني بوديم که داداشتون همونجا با يكي آشنا شدو رفت خونشون،و خيلي سريع ادامه داد:منو داداشتون قرار بود كه فردا صبح زود باهم بريم اسكي براي همين اون گفت من بيام اينجا خودشم تا صبح مياد و بعدش كلي از خواهرم معذرت خواهي كرد كه بدون اجازه اون وارد خونه شده ولي من ميدونستم كه بودن كامي اونجا براي خواهرم اصلا مسئله ناخوشايندي نيست.آخه كامي از نظر ظاهري يه پسر فوقالعاده اي بود.هميشه لباساش عجيب غريبو جذاب بودو باهمديگه اين پسراي احمقو كه فكر ميكردن با موي كوتاه،كراوت،لباس مردونه و ريش پروفسروي خوش تيپو دوست داشتني ميشنو مسخره ميكرديم.كامي موهاش بلند بودو هميشه لباس چرمي ميپوشيدو چون ورزشكار بود برای همين کلا بينهايت تودلبرو خوشگلو تک بود. اونشب گوشواره منو زده بودو بند شونه هاشو هم يكم شل کرده بودو دگمه هاي پيرهنشو باز گذاشته بود.خواهرم داشت هميجور به کامي نگاه ميكرد كه كامي يهو با يه لحن وحشتناك جذاب خواهرمو به يه نوشيدني دعوت كرد.خواهرمم با كمال ميل قبول كردو كامي از روي ميز يه گيلاس پر ودكا براش ريختو داد به خواهرمو تا خواهرم داشت گيلاس مشروبشو ميخورد كامي فيلمو دوباره روشن كردو الكي گفت: ا ا ا اصلا حواسم نبودو دوباره خاموشش كرد.خواهرم ودكاشو گذاشت رو ميز كنارشو به كامي گفت:چرا خاموش ميكني،ما كه شانس نداريم بزار حداقل ببينيم.كاميم از موقعيت استفاده كردو گفت:تعداد دفعه هاشو ميگين يا آدماشو منظورتونه ؟! خواهرمم سريع جواب داد:آدماشو ميگم،چون براي سكس دنبال علاقه،دوست داشتنو اين مزخرفا نميرنو سكسو براي سكس ميخوانو عشقو براي عشق،نه عشقو براي سكس و سكسو براي عشق.اينو گفتو برگشت بره سمت اتاقش كه كامي سريع با كنترل ضبطو روشن كردو يكي از سكسي ترين آهنگاي مرلين منسونو گذاشتو تو يه چشم به هم زدن از زيره بند شونه هاش پيرهنشو دراوردو پريد زيره بازوي خواهرمو قبل از اينكه وارد اتاقش بشرو گرفتو آوردش وسط اتاق.منم جامو يكم عوض كردم كه بتونم همه چيو خوب ببينم.از اينجا ببعد كامي ديگه وارد عمل شدو هنرشو نشون داد.با يدستش پشت كمر خواهرمو گرفتو يپاشو گذاشت پشت پاي خواهرمو هلش داد پايين.خواهرم ديد كه داره ميفته و هيچ چيز نميتونه جلوي افتادنشو بگيره بجز گردن كامي،براي همين گردن كاميو يهو محكم گرفتو كاميم خودشو خم كرد رو خواهرم.واي مثه فيلما شده بود.لباشون خيلي به هم نزديك شده بود ولي همديگرو بوس نكردن.كامي خواهرمو وايسوندو خودش شروع كرد با آهنگ رقصيدن.پاي چپشو برد عقبو روي زانوي پاي راستش خم شدو يدستشو برد پشتشو با اونيكي دستش خيلي آروم از پاشنه چكمه هاي خواهرم تا كمرشو دست كشيد.بعد چند قدم از خواهرم فاصله گرفتو رفت عقبو روي زمين دراز كشيدو سعي كرد مثله يه ببر وحشي و يه كرم چهارزانو روي زمين خودشو به خواهرم برسونه.واي كامی اونشب فوق العاده بود.خيلي قشنگو سكسي عمل ميكرد.بعد پاهاشو همون روي زمين باز كردو به خواهرم اشاره كرد كه وسط پاهاش بشينه.خواهرمم همينجور كه به كاراي كامي نگاه ميكرد دولا شدو نشست دقيقا وسط پاهاي كامي.تا نشست كامي سريع دستشو برد زيره تي شرت خواهرم.خواهرمم دوتا دستاشو برد بالاي سرش كه كامی راحتتر بتونه لختش كنه.و بعد همونطور كه كامي داشت بند سوتين خواهرمو از پشتش باز ميكرد،خواهرمم با يدستش يه سينه كامي از بالا به پايين دست مي كشيدو با اون يكی دستش سعي ميكرد كمربند كاميو باز كنه.تا اومدن همديگرو لخت كنن موزيكم تموم شدو كامي سريع دوباره فيلمو روشن كرد.انگشتاي پاي خواهرمو ميكرد تو دهنشو با دستاش روناي لخت خواهرمو دستمالي ميكرد.اون فيلم سكسيه خودش تو يه ديسكو بود براي همين موزيك داشتو خواهرم فقط صداي تلويزيونو بلند كردو رفت سراغ كير كلفتو بيرحم كامي.خواهرم فقط يه شورت كوچولوي مشكي پاش بود ولي كامي لخت لخت شده بود.يعني خواهرم لختش كرد بود.من از اونجا نميتونستم تلويزيونو ببينم ولي از اينكه كاميو خواهرم هي به تلويزيون نگاه ميكردنو خوششون ميومد فهميدم كه سعي ميكنن با فيلم همراهي كنن.كامي جفت لنگاي خواهرمو داد بالاو رفت سمت كسش.بعد بشوخي از خواهرم پرسيد:اجازه هست؟خواهرمم داد زد:معلومه كه هست،كسم ميخواد برات لخت شه.بعد قبل از اينكه كامي كاري بكنه خواهرم خودش شورتشو كشيد پايينو لاي پاشو باز كردو به كامي گفت:كسمو ميخوري! كاميم گفت:اينكه فقط كس نيست،هلوه.اينو گفت لاي كس خواهرمو باز كردو حمله كرد بش.با دوتا دستاش لاي چاك كون خواهرمو باز ميكرد كه بتونه كسشو زيره اون چراغ قرمزي كه بالای سرشون روشن بود بهتر ببينه.خواهرم بش گفت:قمبل كنم برات كسمو از پشت ببيني ؟ كاميم گفت:ميخواي كس خوشگلتو از لاي پات نشون من بدي؟ بعد خواهرم پاشدو دوتا دستاشو گذاشت رو مبلو لاي پاشو باز كرد كه كسش از لاي پاش قلمبه بزنه بيرون.كاميم رو زمين دوزانو نشست كه كس قمبل كرده خواهرم قشنگ بياد جلوي دهنشو مشغول خوردن كس لخت خواهرم شد.كسشو كه خورد كمر خواهرمو گرفت كه برشگردونه كه يهو چشم دوتاشون به اون صحنه فيلم افتاد كه انگار تو فيلم دو نفر داشتم با هم يكيو ميكردن.يكي كيرش تو سوراخ كس زنه بود اونيكيم كيرشو كرده بود تو سوراخ كونش.كاميم كه منتظر يه همچين موقعيتي بود يهو آروم به خواهرم گفت:اينو ببين،اينجوري دوست داري؟خواهرمم تو اون حال گفت:واي،يعني دوتايي! من عاشقشم.بعد دوتا پاهاشو گذاشت رو شونه هاي كامي كه خط كسش از جلوهم باز بشه كه كامي بش گفت:ميخواي من الان دوتا بشم؟خواهرم گفت:واي من الان اونقدر كير ميخوام كه اگه داداشمم اينجا بود بش التماس ميكردمو كيرشو بكنه تو كونم.كامي بش گفت:چرا كونت،كس نه؟خواهرم گفت:آخه كسم ماله توه،ولي حاضرم الان يه كير ديگه هم باشه بره تو كونم.بعد حرفش كه تموم شد چنبار داد زد:كير كير كير ميخوام.اينو گفتو ديگه منتظر حرف كامي نشدو پاشو از روی شونه های كامی آورد پايينو خودش بزور لاي پاي كاميو بيشتر باز كردو سر كير كاميو كرد تو دهنش.كاميم همونجوري كه خواهرم داشت كيرشو ميخورد بش گفت:صداش كنم بياد؟خواهرمم چون دهنش از كير كلفت كامي پر بود با سرش اشاره كرد:آره آره.كاميم صداشو يكم بلند كردو داد زد:بيا كه يه سوراخ كون لخت منتظرته.خواهرم اون لحظه واكنشي نشون ندادو با تمام حواسش داشت كير ميخوردو كمرشو تكون نكون ميداد كه هواي خنك بره توي كسش كه خوشش بياد.من كه اينارو ديدمو شنيدم كه كامي داره طبق نقشه منو صدا ميكنه آروم آروم از پشت كمد اومدم بيرونو تو همون اتاق بلوزو شلوارمو دراوردمو با يه شرت يواش وارد اتاق اصلي كه اونا بودن شدم.سرمو خم كردم كه اول كاميو ببينم.تا كاميو ديدمو اونم منو ديد دهنشو كج كردو با دستش خيلي سريع اشاره كرد كه يعني شرتتم در بيار.منم همونجا سريع شورتمو كشيدم پايينو از پام دراوردمو انداختمش تو اتاقمو برگشتم بسمت كاميو خواهرم. روي كاميو پشت خواهرم كه داشت كير كاميو ميخورد به من بود.از همون جا كس خواهرمو خوب ميتونستم ببينم.لاي پاشو خوب باز كرده بودو سوراخ كسش معلوم بود.يه كس تپل بي موي خيس داشت.چاك كونش كامل باز شده بودو تمام لاي پاشو كسش گرفته بود.به كامي نگاه كردم كه ديدم داره به من اشاره ميكنه از همون پشت كسشو براش بمال.منم ترسو دلهررو گذاشتم كنارو رو زمين نشستمو اول آروم دستمو گذاشتم روي كون لخت خواهرم كه داشت جلوی من قر ميداد.يذره كه دستمو به دور كونش مالوندم يهو ديدم خواهرم كير كاميو از تو دهنش دراوردو پاشد نشستو برگشت ببينه كي داره اونور با كون لختش بازي ميكنه كه يهو منو ديد.از تعجب شاخ دراورد ولي چون هم اينكه نميتونست به من اون لحظه چيزي بگه و هم اينكه تو كار انجام شده قرار گرفته بود از خودش واكنشي نشون ندادو فقط منتظر من بود كه ببينه من چي ميگم يا چيكار ميكنم.كاميم براي اينكه مارو راحتتر كنه داشت با نوك سينه هاي خواهرم بازي بازي ميكرد.منم كه ديدم خواهرم داره به من نگاه ميكنه و منتظره كه من يه چيزي بگم خيلي آروم بش گفتم:من برم؟ اينو كه گفتم يهو كامي گفت:نه،كجا بري،اتفاقا ما همين الان داشتيم ميگفتيم چي ميشد اگه يكي ديگه هم الان اينجا بود.منم خيلي عادي گفتم:ا،خب منم همون يكي ديگم ديگه،چي ميخواين پس.خواهرم كه مارو اينجوري ديد ديگه مطمئن شد كه ما از همون اول نقشه كشيده بوديمو اينم ميدونست كه ديگه براي نه گفتم خيلي دير شده.براي همين دوباره رفت پايينو قبل از اينكه كير كاميو ذوباره بكنه تو دهنش به من گفت:پس توام اون پشت بيكار نمون.اينو گفتو با خوشحالي كير كاميو تا ته كرد تو دهنش.منو كاميم از اين بالا به هم يه نگاه كرديمو يه چشمك زديمو كامي چشماشو بست كه بش بيشتر خوش بگذره منم براي اينكه همه خودم لذت ببرمو هم اينكه همه بيشتر بهشون خوش بگذره روي زمين دراز كشيدمو با زبون رفتم سراغ كس خواهرم.اولين زبونو كه روي خط كسش كشيدم هيچي نگفت ولي وقتي با انگشتام لاي كسشو كه جلوي صورتم بودو باز كردمو زبونمو تو كسش چرخوندم ديدم داد خواهرم رفت هوا.اونقدر خوشش اومده بود كه انگار كير كاميو همونجور كه داشت ساك ميزد يهو گازگرفت چون كامي يه داد زدو خواست كيرشو از تو دهن خواهرم در بياره كه خواهرم با همون چشماي نيمه بازش آروم به كامی گفت:آخه خوشم مياد كسمو ميخوره.كاميم كيرشو دوباره كرد تو دهن خواهرمو با دوتا دستاش هر دوتا پستونای خواهرمو گرفت تو دستشو شورع كرد ماساژ دادن.من اين زير كس خواهرمو خوب خورده بودمو ديگه ميخواستم خواهرمو بكنم.براي همين پاشدم وايسادمو از كامي خواستم كه كيرشو از تو دهن خواهرم در بياره كه ديگه كيرامونو بكنيم تو سوراخاش.خواهرمم كه فهميد تحمل ما تموم شده و ديگه وقتشه كه لای پاشو باز كنه كه ما جرش بديم خودش برگشتو پشتشو كرد به كاميو رو كيرش نشست.من همون لحظه اول كه ديدم كس خواهرم جلوي روم باز شده و يه كير كلفت داره ميره توشو در مياد ديگه ديونه شدمو از همون جلو مشغول بازی كردن با چوچوله كس خواهرم شدم.بالای كسش به اندازه يه نوار ۲-۳ سانتی مو داشتو خط كسش كامل باز شده بودو توش قرمز بودو هی ازش آب ميومد.كسشو كه قبلا قمبل كرده از پشت ديده بودم فقط يه كس تپل معلوم بود ولی الان همه چوچولش از لای كسش اومده بود بيرونو آب كسش تمام لای پاشو خيسو براق كرده بود.ديگه اونقدر داشت به خواهرم خوش ميگذشت كه تمام پاهاي كاميو از شدت خوشي چنگ مينداخت.كس لخت خواهرم جلوم بود،با چوچولشم حسابي بازي كرده بود.پستوناشم كه همينجور بالا پايين ميپريدو خوب دستمالي كرده بودم ولي اينا كافي نبود.منم ميخواستم بكنم توي يكي از سوراخاش.هر چي به كاميو خواهرم گفتم منم ميخوام بكنم ديدم انگار نه انگار برای همين پاشدم وايسادمو از بالا زيره بغل خواهرمو گرفتم كه بلندش كنم ولي نميذاشتو هي دست منو تو اون حال ميگرفتو ميذاشت رو سينه هاش كه بالا پايين ميشد كه يعني تو با پستوهاي لختم يازي كن،ولي منم ميخواستم بكنمش.يهو همونجوري زير بازوهاشو محكم گرفتم كه ديدم خودشم كمك كردو كير كاميو از تو كس خيسش دراوردو بمن گفت تو بخواب.كامي پاشد وايسادو من جاش رو زمين دراز كشيدم.خواهرمم اومد رو من نشستو يه دستشو گذاشت اينورمو يه دستشم گذاشت اونورمو به كامي گفت:تو هم بيا بشين روم.قبل از اينكه كامی كاري بكنه كير منو گرفت تو دستشو آروم برد سمت لاي كونش.خودش كير منو تنظيم كرد رو سوراخ كونشو كونشو يكم رو كير من قر دادو اينور اونور كرد،احساس كردم كيرم داره آروم آروم ميره تو سوراخ كونش.منم كمرشو گرفتمو كونشو رو كيرم يذره بيشتر چرخودنم كه كيرم تا ته بره تو.كيرم كه رفت تو ديدم خواهرم يه آخ گفتو لبشو گاز گرفتو بزور به كامي اشاره كرد كه توام بيا روم.كامي دستشو گذاشت اينورو اونور منو خواهرم كه رو من بودو پاي خودشو كامل باز كردو اول با دستش لاي كس خواهرمو باز كردو بعد كيرشو به كمك خواهرم تا ته كرد تو كسش.كير كامي كه اومد تو كس خواهرم من احساس كردم كه كير من داره در مياد.فكر كنم كاميم همين احساسو كرد كه جا برای كير هر دوتامون كه همزمان باهم تو كونو كس خواهرم باشه نيست.بخاطر همين خودمون خود به خود به كيرامون ريتم داديم.من كه كيرمو تا سرش در مياوردم اون كيرشو تا ته ميكرد تو كس خواهرم بعد كه اون كيرشو تا سرش از تو كس خواهرم ميكشيد بيرون من ماله خودمو تا ته ميكردم تو كونش.منم از اين زير دستمو تا جايي كه ميتونستم برده بودم جلو و يكي از سينه هاي آويزونه خواهرمو گرفته بودم تو مشتمو فشارش ميدادم،كاميم از جلو داشت اون يكي پستونه لخت خواهرمو براش ميماليد.خود خواهرمم كه داشت از شدت لذت فرياد ميكشيدو خونه رو گذاشته بود رو سرش.يزره كه اينجوري من خواهرمو از كونو دوستم همزمان از كس ميكردشو من از اين پشت خط چاك كونه خواهرمو ميديدم كه روي شيكم من ولو شده بودو با هر بار تلمبه زدن اين قلاي كونش جلوي چشمم اينورو اونور ميشد احساس كردم آبم داره مياد.تا به خودم اومدم ديدم ديگه فرصت اينكه جلوشو بگيرم نيست.چشمامو بستمو تا باز كردم ديدم انگار سوراخ كون خواهرم جاي بيشتري باز كرده.سرمو كج كردم ديدم كامي همونجوري داره نوك سينه هاي خواهرمو گاز ميگيره ولي وقتي سرمو يذره آوردم پايينتر ديدم ديگه كيرش تو كس خواهرم نيست.يكم كه دقت كردم ديدم اون داره با دستش آب كيرشو ميماله بين پستوناي خواهرمو همزمان داره با دهنش سينه هاي خواهرمو براش ميخوره.فهميدم كه آب اون اومده و فقط من موندمو خواهرم.آب منم داشت ميومدو ديگه اصلا نميتونستم جلوي اومدنشو بگيرم.به خواهرم نگاه كردم ديدم اونم همونجوري كه روي منه از حال رفته و اگه من كمرشو ول كنم از شدت بيحالي ولو ميشه رو زمين.سرمو آوردم عقب كه به كونش نگاه كنم كه ديدم چشمام خودبخود بسته شدو آبم با فشار زد بيرون.سريع چشمامو باز كردم كه ديدم همه آب كيرم نريخته تو كون خواهرمو بيشترش از دور سوراخش اومده بيرونو ريخته رو شيكمه خودم.آروم خواهرمو از روي خودم بلند كردمو گذاشتمش رو كاناپه كه دراز بكشه.خودمم بزور پاشدم نشستم.اول سرم يكم گيج ميرفت ولي وقتی حواسمو بيشتر جمع كردم حالم بهتر شد.يزره با موهام بازي كردمو سرمو برگردوندم به خواهرم نگاه كردم كه ديدم اونم چشماشو بسته و همونجوري بيحال لختو قمبل كرده رو كاناپه دراز كشيده.يلحظه حواسم رفت پيش كامي كه اون تو چه حاليه كه ديدم اونم اونور كنار تلويزيون دراز كشيده و داره استراحت ميكنه.من كه نگاش كردم فهميد كه حواس من بهشه.چشماشو باز كردو روشو برگردوند سمت من.منم چشمامو خوب باز كردم كه بتونم قشنگ ببينمش.دوتايي بهم نگاه كرديمو خنديديمو ياد اون روزي كه نقاشي كس خواهرمو براش ميكشديمو يهو اون گفت:چي ميشد اين واقعي ميشد افتاديم.دوتامون به اون لحظه فكر ميكرديم ولي اينبار اين

ezdevag ba maman

ازدواج با مامانمتابستان پارسال بود.بعد از اين که کنکور دادم خيالم راحت شده بود يکسال همه چيز رو بر خودم حروم کرده بودم و حالا همش وقت داشتم مامانم تو اين يک سال خيلي به من رسيده بود و من تازه متوجه زحماتش شده بودم و ياد روزهايي که اعصابم از درس خرد بود و بهش پرخاش مي کردم آزادم مي داد.تو اين يک ساله بابا و مامانم با هم دعواشون شده بود اما به اصرار مامان من چيزي نمي دونستم تا يک وقت تو کنکور لطمه نخورم.درست روز بعد از کنکور بود که فهميدم اونا قرار دادگاه هم براي طلاق داشتن و يک ماه بعد از هم جدا شدند و من فهميدم که مامانم نذاشته بود به من لطمه روحي بخوره.راستش از طلاق مامان ناراحت نشدم چون بابام آدم خشني بود و من هيچ وقت احساس نکردم دوستش دارم.اندک ناراحتيم به خاطر مامان بود که فشار زيادي تحمل کرده بود.راستش اون هنوز ۴۳ سالش نشده بود اما هنوز سر حال بود و بسيار جوان تر مي زد.گردن باريکي داشت و پوستش به روشني برف بود.وقتي دامن کوتاه مي پوشيد ساق هاي پايش مثل يک دختر جوان فربه بود و فقط شکم برجسته او بود که کمي سنش را بالا ميبرد.من به او وابسته بودم و هميشه از پدرم بيزار و همين عامل باعث شده بود دوري او را حتي يک روز هم تحمل نکنم.چند روز بعد از طلاق تصميم گرفت به روستاي آبا اجداديش برود. چون از لحاظ روحي خيلي آشفته بود و من هم تصميم گرفتم با او بروم تنها آن جا عمويش را داشت و بقيه فاميلش سالها قبل به شهر آمده بودند.البته خودش متولد شهر بود.روزي که مي خواست بليط بگيرد به من گفت که همراهش بروم اما من مشغول بستن چمدانم بودم.هنگامي که چمدانم را بستم مشغول جست جوي چند مجله براي خواندن در راه سفر شدم.تلاشم براي پيدا کردنشان بي نتيجه بود.کمد مامان را هم گشتم چون او هم گاهي آن ها را مي خواند.به سراغ کمدي که در آن هميشه قفل بود رفتم.جاي کليدش را مي دانستم اما هيچ وقت به سرم نزده بود آن را باز کنم.کليد را از زير فرش برداشتم و در آن را باز کردم چيزي به جز خرت پرت و چند آلبوم قديمي آن جا نبود.آلبوم ها را نديده بودم و به سراغشان رفتم.چند عکس معمولي و نيم لخت از بابا و در صفحه بعد چيزي که هيچ وقت از ياد نمي برم.عکس هاي نيم و تمام لخت مامان که از جوانيش و حتي چند سال قبل را داشت.زيبا ترينش به نظرم همان بود که مادرم با کرست و دامن دراز کشيده بود و پاهايش را طوري باز کرده بود که تمام کس لخت زير دامنش جلو زده بود و فلاش دوربين تمام جرييات آن را مشخص مي کرد.در عکس ديگر مادرم پشت به دوربين به حالت سگي(حالتي در آميزش سکس) بود و از ميان پاهايش کسش بيرون زده بود.با به پايان رسيدن آلبوم فکرم آشفته شده بود.گويا پس از يک سال انگيزه جنسي دوباره به سراغم آمده بود اما اين با متفاوت تر از قبل .من مادرم را قبلا لخت دبده بودم مثلا موقع حمام رفتن او عادت داشت لباسش را بيرون از حمام در بياورد البته با شرت يا چندين بار هنگام پوشيدن لباس به سراغ کمدش مي رفت و همان جا پشتش را به من مي کرد و لباسش را عوض مي کرد.کلا من زياد توجهي نداشتم و مشغول درس خواندن مي شدم.البته گاهي به کون سفيد و گردش نگاهي مي کردن اما همه چيز با رفتن او تمام مي شد.چيزي که خيلي در عکس ها جالب بود نمايان بودن جاهايي از بدن و کسش بود که به سختي ديده مي شد.مثلا هيچ وقت لاي کس مادرم را با تمام جزييات نديده بودم آن هم به آن وضوح.گويا پدرم ميخواسته تمام جزييات بدنش را ثبت کند.مادرم زنگ در را زد.او ۲ تا بليط گرفته بود.با آمدن به اتاق خواب که البته تنها اتاق خواب خانه ما بود و من همانجا مشغول بستن وسايلمان بودم در کمد اسرارش را باز ديد.او ناراحتي اش را پنهان کرد و گفت که بايد تمام خاطراتش را با آن مرد دور بريزد.مادرم هميشه با من مهربان بود. به ياد ندارم مرا يک بار رعوا کرده باشد.شايد هم کمي لوسم کرده بود.او هيچ وقت تلاش نکرده بود که بدنش را در هنگام اتفاقات عادي يا موقعيت هايي که براي هر کس پيش مي آيد پنهان کند و اين ها تا امروز در من جمع شده بود و در من شعله ور شده بود.اينک او را در رويا هايم مي ديدم و ديگر مردي نبود که صاحبش باشد.مامان به طرف عکس ها رفت .قصد داشت آن ها را پاره کند.من مانعش شدم و گفتم اين ها قسمتي از زندگي توست نمي تواني آن ها را نابود کني البته من نمي خواستم او آن ها را پاره کند اما آيا فقط دليلش همين بود؟ او که حالا کمي آرام گرفته بود به چشمهايم نگاهي کرد و ناگاه قاقاه خنديد. هيچ وقت چشمهايش را به آن معصوميت نديده بودم.بعد مرا در آغوش گرفت و با لحن مهرباني گفت :<عزيزم تو چه حرفاي قشنگي بلدي>. بعد انگار که ياد چيز ناراحت کننده اي بيفتد گفت:<البته بچگي هايت هم گاهي شيرين زباني مي کردي> . و آهي کشيد و گفت:<پدرت مرد با احساسي نبود.او عاشق من نبود.تنها هوس و شهوت بود آن هم تا همين چند سال پيش>.کمي مکس کرد و ادامه داد:<تو بايد او را بشناسي الان که فکر مي کنم واقعا ياد آن روزها آزارم مي دهد من برده ي او بودم.او انسان نبود.> نگاهش را به پايين انداخت و گفت< اين عکس ها از عشق نمي گويند.فقط از شهوت مي گويند. من او را دوست داشتم حتي براي ارضاي او.اما همه چيز اذ ۵ سال پيش شروع شد.موقعي که فهميدم با خواهرش هنوز رابطه دارد. او به من گفته بود که همه چيز بعد از ازدواج با من تمام شده بود.>من تعجب نکردم از مشاجره هاي اين چند ساله تقريبا همه چيز را مي دانستم.آن زنيکه جنده بشکه لفظي بود که مادرم هميشه در مشاجره اش با پدرم به کار مي برد و من مي دانستم منظور مامان چه کسي بود.من سعي کردم که او را از نازاحتي در بياورم و به او گفتم که خيلي زيبا بوده و او فقط لبخند زد.او راضي شد که عکس مورد علاقه ام را دور نريزد .اما بقيه را سوزاند.عکس همان عکس پاهاي بلورين و خوش تراش بود با بهشتي ديوانه کننده ميان آن.۷ساعت در راه بوديم و از شهر کوچک نزديک روستا ۲ ساعت راه بود که با تاکسي به آن جا رفتيم.روستايي بسيار کوچک اما آباد.عموي مادرم بسيار پير بود اما با ديدن مادرم بسيار خوشحال شد. او خانه گلي اما بسيار با صفا را به ما داد که درست چسبيده به خانه اش بود.خانه بسيار تميز اما محقر بود.رختخواب هاي زيادي روي هم انباشته بود با ملافه اي سفيد روي آن.معلوم بود اين خانه در روزگار نه چندان دوري خانه اي زنده بوده و اينک عموي مادرم آن جا را به ياد آن روزها تميز نگه داشته بود.واقعا مرد با سليقه اي بود و البته سر زنده.وقني آن روستا را ترک کرديم من واقعا به او وابسته شده بودم به طوري که خيلي گريه کردم.اورا مثل يک پدر دوست داشنم.روز اول خستگي در کرديم شب بي آنکه متوجه شوم خوابم برد بدون اينکه روياهاي شيرين مزاحمم بشود.صبح ساعت ۷ بود که بيدار شدم.از کنکور به اين طرف هيچ وقت اين قدر زود بيدار نشده بودم.تازه به ياد افتادم که شب ساعت ۱۰ نشده خوابيده بودم.مادرم در حياط روستايي خانه قدم مي زد. بخار کتري رنگ و رو رفته اي هم به سقف کوتاه اتاقک کوچک روبه رويي که همان آشپزخانه بود مي خورد . مادرم را ديدم که درست مثل بچه ها از ديدن آن درختان زيباي در حياط سر مست شده بود. و مدام نفس عميق مي کشيد و چشمانش را مي بست.وقتي مرا ديد براي آوردن صبحانه به سويم آمد.اوه چه زيبا شده بود.هواي روستا چهره اش را همانند يک دختر تازه بالغ کرده بود. آستين هايش را مثل زنان روستا بالا زده بود و مو هاي شسته و پريشانش از شدت خوشي به آسمان مي رفتد. لباس سفيدش کاملا پستان هايش را بر جسته نشان مي داد و البته آن قدر نازک بود که بشود کرست سياهش را از زير آن تشخيص داد.ساعت ۱۰ صبح خوراکي ها و هر چه لارم بود برداشتيم تا به باغ روبه روي خانه برويم.عموي مادرم کليد باغ را به او داده بود و صبح به سر زمين رفته بود.زمينش البته به نزديکي باغ نبود.باغ عموي مادرم که بعدها به او عمو مي گفتم بسيار بزرگ بود با انواع درختان سيب و مو و ... . درختان بسيار به هم چسبيده بودند. جايي را پيدا کرديم و زير اندازمان را همان جا پهن کرديم و صورتمان را در سايه و پاهايمان را در آفتاب قرار داديم.ساعت ۱۲ ظهر بود که خسته از گشتن باغ به روي زير انداز بر گشتيم. هر دو خسته و البته سير از خوردن ميوه .مادرم دامن خود را تا ران بالا زد و در آفتاب گذاشت آخر هواي روستا در آن تابستان خيلي خنک بود.باز افکارو رويا ها به سراغم آمدند. من هم خودم را به مامانم چسباندم او هم بدون گفتن کلمه اي خودش را به من چسباند و من در آغوشش بودم به طوري که بوي عطرش را مي شنيدم.نرمي پستان هايش سينه ام را نوازش مي داد.و من مدتي را به همين گونه به سر بردم بدون اينکه لحظه اي از فکرش خارج شوم اما مادرم به آرامي چشم هايش را بسته بود.من چيز ديگري مي خواستم و آن اندکي بالاتر از ران هايش بود.ناگهان به ساعتش نگاه کرد و گفت فرامرز بلند شو عمو گفته که مياد به ما سر بزنه اگه ما رو اين طوري ببينه وضع خوبي نداره و بعد انگار که بخواهد حرفي که از دهنش بيرون آمده باشه را ماست مالي کنه گفت:مي دوني آخه من و تو خيلي به هم نزديکيم البته من اين طور بزرگت کردم.اما همه مثل ما فکر نمي کنن.و باز در حالي که وضعشو مرتب مي کرد ادامه داد: من نمي خواستم بي عاطفه شي مثله بابات.من اون رو براي تو تحمل مي کردم.ميدوني نمي خوام از دستم بري مي خوام براي خودم زندگي کنم.من تا حالا اين حرف ها را نشنيده بودم .و داشتم بهشون گوش مي دادم.با هر کلمه قلبم تندتر مي زد.مي خواستم منظورشو از جمله آخر بپرسم که عمو با داد و فرياد خاص روستايي ها ما را پيدا کرد تمام بعد از ظهر را با عمو بوديم.حرفاي قشنگي مي زد. اينو از خنده هاي مامان فهميدم اما يک کلمشو نمي فهميدم.آيا مامانم هم حسه منو داشته؟آيا واقعا اون هم مي دونه که آدم مي تونه با محبوبش حتي اگه پسرش باشه سکس کنه؟واقعا منظورش از مي خوام ماله من باشي چي بود؟.شب عمو زود خوابش گرفت ما هم به خونه بر گشتيم .مامان شام رو که کمي گوشت بود آماده مي کرد و من فقط نگاش مي کردم وقتي از پشت نگاش مي کردم مدام کمرشو مي ديدم که قر مي خوره اون شب وقتي رفتم تو حياط دستشويي ادرارم با کمي مني سفت شده بود و من مي دونستم که اين به خاطر اتفاقات امروزه.فکر مي کردم من خوشبخت ترين پسر روي زمين خواهم بود اگر موفق بشم اما بعد از اون افکار مزاحم و بزدلانه به مغزم مي رسيد که مي گفت نه.اين کارو نکن اما من به نداي دلم توجه بيشتري داشتم.اگه مامانم مثله من فکر نمي کنه پس منظورش امروز چي بود.اصلا چرا امروز خودشو تميز و مرتب کرد؟چرا من رو به سينش فشار دادو اگه اينو حس مادرانه مي دونست چرا وقتي ياد عمو افتاد حالش متغير شد؟ آره مامان قدم اول را بر داشته بود و من حالا بايد با احتياط جلو مي رفتم.و او را تصاحب مي کردم درست مثله داريوش سوم که خواهرانش را تصاحب کرد يا مثله بقيه پادشاهان ايراني که به گواه تاريخ صاحب مادرانشان شدند و با آنان ازدواج کردند. به خاطر آوردم روزي که داشتم يکي از کتاب هاي توي کمد را ورق مي زدم و ياد اين جمله افتادم که زرتشت هرگز ايرانيان را از ازدواج با محارم منع نکرده بود. به اتاق رفتم نوبت من بود با خود فکر کردم اگر هم اشتباه کرده باشم او مرا خواهد بخشيد و به آشپزخانه رفتم.تصميم گرفتم نقشه ام را عملي کنم به مامان گفتم مامان يادته کمرت درد مي کردو چون مي دانستم قوطي کرم مخصوص کمر دردش را همراه آورده گفتم اگر مي خواهي بيا برايت کمرت را چرب کنم تاره عمو هم نيست که فکر بدي بکند.مامانم به من نگاه مي کرد چيزي نمي شد در چهره اش خواند و سپس مثله اين که تازه متوجه حرفم شده باشد با يک لبخنده محبت آميز و تحريک کننده قبول کرد.رختخواب را خودش پهن کرد و ساکش را کنار آن گذاشت.گفت من دوست دارم تاريک باشه.با گفتن اين جمله اندکي از لرزش دستم کم شد و جرات بيشتري پيدا کردم و حس کردم کيرم بيشتر به شرتم فشار مي آورد.او به پشت خوابيد و من شروع کردم آرام کمرش را چرب کردن البته خيلي کم کرم برداشتم و بيشتر مي ماليدم از پايين کمر مي ماليدم و وقني محکم فشار مي دادم موي هاي تنش سيخ مي شد کمي به پايين رفتم روي گودي کمرش را رد کردم و به لبه دامنش رسيدم حس کردم از آنجا کونش شروع مي شود اما جرات نکردم پايين بروم.صداي آه خفه اي از دهن مامان که به روي پشتي فشار مي آورد مي شنيدم ناگهان او آرام دستش را از زير بدنش بيرون آورد و آرام دامن را به پايين کشيد اوه او شرت نداشت کون برجسته اش از هميشه به من نزديک تر شده بود.يک لحظه عقلم را از دست دادم و نزديک بود او را تمام بدنش را لخت کنم اما جلوي خودم را گرفتم هر حرکت عجولانه اي مي توانست تمام آرزوي مرا نابود کند.مادرم آه مي کرد اما آرام مثله يک دختر که براي اولين بار مالش را تجربه مي کرد من آرام از روي کمر به روي کونش مي رفتم.تاريکي هم موجب مي شد جرات بيشتري پيدا کنم.شايد مامانم هم همين طور بود هر چه بود من پسرش بودم و حالا او دامنش را تا پايين زانو پايين آورده بود و نور مهتاب بر پاهاي خوش تراشش مي تابيد و آن قدر مي درخشيدند که هر انساني را به اشتباه مي انداخت که آيا اين پاهاي فربه يک دوشيزه جوان نيست؟من آرام دامن را از پايش در آوردم و او بدون هيچ اعتراضي گذاشت تا پشت ران هايش را بمالم ديگر از ماده چرب خبري نبود فقط وقتي روي کمرش بر مي گشتم تا يکنواخت نشود دستم کمي چرب مي شد درست ۲۰ دقيقه بود و من داشتم خسته مي شدم مادرم اين را فهميد .نمي دانم چرا هر چه در دل مي گفتم را مي شنيد.بر گشت و گفت خسته شدي و من که در زير نور ضعيف محل تولدم را ديدم .کسي پهن و سفيد که گويا تنها ۲ روز از زدن موهايش مي گذشت.مادرم مثله انکه من شوهرش باشم بدون اينکه خودش را جمع کند گفت حالا نوبت من است من شدت ضربان قلبم را حس مي کردم.ناگهان انگار آب سردي رويم ريختد وقتي ديدم مي خواهد دامنش را بپوشد.من با لحن ملتمسانه اي گفت ام نه بذار همان طور باشد او که انگار از شنيدن اين حرف خنده اش گرفته بود با لحن موذيانه اي گفت مگر تو کس مامانت را دوست داري؟گفتم اگه نداشتم که الان پيشت نبودم.او شروع به در آوردن لباسش کرد اول بلوز چسبان و بعد کرست سياهش را.پستان هايش به زن هاي ۳۵ ساله مي زد کمي پير تر از پاهايش.در مقايسه با عکس کمي بزرگتر و شل تر که البته بسيار تحريک کننده بود.او شلوار من را پايين کشيد ديگر مطمعن بودم او را تصاحب کرده ام اما گذاشتم او لباسم را در بياورد درست مثل بچه گي او به شرتم رسيد اما من را خواباند و درست رويم افتاد.مثله زن هايي که از ارباب خود تقاضاي درخواستي دارند او با چشمهايش مرا مي طلبيد.من دستم را به سوي شرتش بردم اما او مانع شد چرا؟ آرام زمزمه کردم.گفت بايد قولي بدهي.به من قول بده هميشه با من باشي درست مثل زن و شوهر قول بده مثل پدرت نباشي مال من باشي ببين من عاشقتم مي فهمي عاشق پسرم.پسري که آرزوي خوشبختي اش را دارم.من من واقعا عاشقتم و امشب مرا بکن او داشت التماس مي کرد:مرا بکن به خاطره خدا اين گناه نيست اگر بود خدا تنها آدم و حوا را نمي آفريد به جاي ۲ نفر ۱۰۰ نفر مي آفريد.پسرم بيا از همان جا که آمدي مرا بکن محکم بکن که من و حوا خوشبخت ترين مادران هستيم.مزه يک کير داغ جوان را به مادرت بچشان. مي داني چند وقت است کسم در انتظار توست؟۱۸ سال تو اکنون بالغي .مي خواهي آخرين قطره آبت را درون من بريز آه که بيهوده برايت هنگام زايمان درد نکشيدم. آه محکم فرو کن من مال تو هستم مي فهمي مال تو .امشب لخت لخت شدم برايت.ببين چه قدر دوستت دارم فرو کن من برده ات هستم .من عاشق کيرتم بريز تا ته آبت را بريز محکم تر من خيلي مقاومم. دارم ميمرم خدا ممنونم آه...>مادرم ادامه مي داد و من تمام آبم را درونش ريخته بودم تمام اين مدت او را مي کردم بله مادرم را جايي که از آن بيرون آمده بودم.هرگز فراموش نمي کنم آن شب را.شب ماه عسل من و مادرم در روستايي دور افتاده.ما ۱۰ روز در آن جا مانديم مثل يک نو عروس و تازه داماد صبح و عصر با هم سکس مي کرديم و البته اين موضوع از روي شناسنامه اش کمي تعجب بر انگيز بود.اما او همسر من بود ما غير رسمي ازدواج کرديم .نتايج کنکور دور از انتظار نبود من با رتبه سه رقمي به دانشگاه تهران رفتم الان ۲ سال است که تحصيل مي کنم دخترهاي دانشگاه طالب من هستند اما من يک لحظه هم فکر خيانت نمي کنم من ازدواج کردم اما آن ها نمي دانند.اميدوارم درسم را سه سال و نيم تمام کنم تا با مادرم و البته همسرم به خارج برويم و بچه دار شويم.بچه من.بچه مامان و نوه مامان